در پیچ و تابِ بودن
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 3:28
در پیچ و تابِ بودن https://dozli.blog.ir/ امید هیچ معجزی ز مرده نیست, زنده باش fa https://blog.ir/ Wed, 14 Feb 2018 19:31:38 +0330 رخنه https://dozli.blog.ir/1396/11/25/%D8%B1%D8%AE%D9%86%D9%87 <div style="direction:rtl"><p>زین پس <a href="https://t.me/Rekhnee">اینجا</a> مینویسم معالاسف!</p></div> W...
تکه آینهی فرورفته در چشمهایمان
-
تاریخ: 1400/11/23 ساعت: 16:00
دوران کودکیم کارتون ملکهی برفی را خیلی دوست داشتم. داستانِ شکستنِ آینهی ملکهی خبیث و وارد شدن تکهای از آن در چشم پسرکی مهربان؛ که درست از آن لحظه به بعد پسرکِ قصه دلسنگ میشود! به گمانم انسانها بزرگتر که میشوند به اندازهی مشکلاتشان یک تکه از آینهی دلسختی وارد چشمشان میشود! همهی قصهی این دلسختی هم قصه...
رخنه
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 17:02
زین پس اینجا مینویسم معالاسف!
نیمهی پنهانِ "ضاد"!
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 17:02
امروز بعد از اتمام اولین ترم عربی یه آهنگو خودم ترجمه کردم. به غایت ذوق دارم! :)) استاد میگه: اینطوری که تو فقط آهنگها و شعرها رو میخونی فقط لغات عاشقانهشو یاد میگیری! اصلا عربی زبان عاشقیه دیگه! حیف نیس زبانی که شعارهای سعاد صباح و نزارقبانی رو داره، تو دنیا نماد خشونت باشه؟ آهنگ ماحبک بعد روح از ک...
فرعیها و میانبرها را حتی!
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 17:02
آدمها همدیگر را نمیشناسند! هیچکس کسی را نمیشناسد مگر اینکه عمیقا دوستش داشته باشد! به محض جاری شدن محبت چشمها حکم تلسکوu200dپ را پیدا میکنند و تمام حرکات و سکنات محبوب را رصد میکنند. و ذهن چه حجم عظیمی از قدرت پردازشش را صرف تحلیل این حجم از ورودی میکند! هر چه محبت بیشتر شناخت بیشتر. مجنون واقعی لاب...
آن نیم ساعتِ قبل خواب
-
تاریخ: 1396/6/5 ساعت: 22:07
بچه که بودم خواب را خیلی دوست داشتم! نه اینکه خواب را دوست داشته باشم، آن نیم ساعت قبل خواب را دوست داشتم که همه میخوابیدند و من میتوانستم در آرامش کامل با چشمانی بسته در دنیای رویاهام غرق شوم و به هر آنچه که میخواستم برسم. رویاهایم رفته رفته تغییر میکردند از بازیهای کودکی تا سه بچه دوستداشتنی! یک خ...
عوارض جانبی پرش!
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:04
[سه نیمه شبِ جمعه. به وقت تصمیم...] . روز به روز یادداشتهایی از قبیل «از حاشیهی امنت بیرون بیا و تجربه کن» توسط مردم در تلگرام و اینستا دست به دست میشود. اما چیزی که این متنها به شما نمیگویند این است که بیرون آمدن از حاشیهی امن درد دارد! استرس دارد! اضطرابِ مداوم و معدهدردی که تا کمر خمتان میکند، حا...
زورگویِ محبوبِ مهربان
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:04
من از آنهاییم که روزهای تولدم غم عالم میریزد توی دلم! از آنهایی که چند ماه قبلش استرس میگیرند! از آنهایی نیستم که بتوانم خودم را قانع کنم که تجربههایم زیاد شده و این یک شروع جدید است و این حرفها! من بیاغراق از روزهای جوانیم نهایت لذت را میبرم و بیهیچ تعارفی از روزهای پیری یا حتی میانسالی بیزارم! این...
حقِ غروب
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 12:16
اصلا آدمها حق دارند هر موقع که دلشان میخواهد غروب کنند! میتوانند هر جا هر وهله از زندگی که دلشان خواست دیگر نباشند! میتوانند یکهویی کسی را از زندگیشان حذف کنند٬ اکانتهایشان را پاک کنند و در دنیای واقعی هم جایی که دوست ندارند نباشند چه برسد به
دیوژنوار
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 5:04
ساعت ۳نصف شب است چنان احساس خفگی میکنم که ناخودآگاه تختم را ترک میکنم... چشمانم به دیوار شیشهای میافتد. دوستش ندارم! به گمانم پنجرههای کوچک دوست داشتنیترند؛ قسمت کوچکی از شهر را به نمایش میگذارند همان قدری که ذهنم میتواند پردازش کند! این پنجره با این پهنا ناتوانم میکند. هر چه بیشتر مردمک چشمانم برای...
آن منِ دیگر...
-
تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 21:26
یک بار سر کلاس زبان در دانشگاه استادمان گفت خانهی رویاییتان را توصیف کنید. بچهها از خانههای ویلایی در سوئد و کانادا شروع کرده بودند تا خانههای ساحلی در استرالیا. به من که رسید گفتم خرمشهر! خانهای با معماری سنتیِ ایرانی با حوض وسطش و گلدانهایِ بغلش با آشپزخانهای که بوی ترشی پرش کرده و ظروف سفالیش! فر...
ما چقدر از مارشملوهایمان گذشتیم
-
تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 21:26
چشمم به چراغ قرمز بود و داشتم فکر میکردم زندگی رو هر سمتی برم باز هم یه روز علامت سوالهای کوچیک و بزرگ سیلی میشن و از تو غرقم میکنن که یهو یه دختر پنج ساله زد به شیشه ماشین گفت خاله دستمال نمیخوای؟ چشمام از چراغ چرخید سمت صدا نگاهم به دختر افتاد حتی نفهمیدم چی گفت داشتم فکر میکردم چه چشمای خوشگلی دا...
حکومت مقاومتی!
-
تاریخ: 1395/10/24 ساعت: 21:26
راهپیمایی و تشییع زیاد رفتهام اما در هیچ مراسمی تنوع طیف و قشر را تا این حد ندیده بودم! هم مذهبیهای چادری که رو میگیرند بودند هم چادریهای دودل که آرایش صورت و مانتوهای کوتاه و تنگشان زیر چادر توی ذوق میزند. هم دخترهای مانتویی ساده بودند هم مانتوییهای رژ قرمز به لب! موقع نماز از این همه تنوع خندهام گ...
ما و این قیافههای همیشه عزادارمان!
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 12:50
پریشب آقای ماندگاری میگفتن: بهتره که تو روز عاشورا حزن و اندوه تو چهره مومن نمایان باشه. همین یه جمله کافی بود تا من بیرون کشیده بشم از اون مجلس و سر بزنم به قیافههامون تو روزهای معمولی! حواسمون هست که تو روزهای معمولی هم انقدر غمگین و اخمو هستیم که بخوایم هم تو روز عاشورا غمگین باشیم کسی تعجب نمیکن...
شب، جادهیِ هموار سفر به خود!
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 21:17
چیست راز این همه زخمهای کهنه و اندیشههای نشکفته که شبها میشکفند و راهی باز میکنند تا اعماق وجودشان. تن عریان ریشههایشان را به تو مینمایانند و تو را چنان در اعماق تاریکی روشن میکنند که باغبان وجودت میشوی و حرص میکنی تمام فکرهای نپخته را و به بار مینشانی تک تک غنچههای اندیشهات را. شب اگر چه بستر آرامش...
بازماندههای هفتسین!
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 10:05
عید که تمام شد، سفره هفتسینها هم جمع شد اما من دلم برای ماهیهایی میسوزد که از حالا تا روز مردنشان مجبورند در تُنگهای کوچک با آب شیر زندگی کنند. از اولش هم من مخالف ماهی گرفتن بودم اما همه گفتند: سفره هفتسین که بی ماهی نمیشه! آرخش هم ماهی خریدند. دو تا ماهی توی یک تُنگ، تُنگی که با نصف یک بطری آب معد...
إِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِکُمْ، ولاناسینَ لِذِکْرِکُمْ
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 10:04
بعضی وقتها سر بعضی مشکلات فقط میتوانی بفهمی هنوز خدایی هست که حواست به تو باشد! حواسش هست که بندهاش یک تذکر نیاز دارد. گاهی انقدر دور میشوی که مهم نیست مشکلت چقدر بزرگ باشد از ته دلت میگویی یعنی هنوز مرا میخواهد! یعنی هنوز میخواهد برگردم! یعنی هنوز خواستنیام با تمام سرکشیها... چه کسی میتواند با دادن...
جدا مانده
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 10:04
از همه جای خانهها فقط تراسشان را دوست دارم! آن قسمت جدا شده و بیرون مانده از خانه که به تو اجازه میدهد بنشینی و چشمهایت را خیره کنی به افقی دور و در حلقهی بینهایت افکار مبهمت غوطهور شوی...